ماییمو نوای بی نوایی بسم الله اگه حریف مایی
 
آخرین مطالب دانلود ملی ساز
 
پیوندهای روزانه دانلود ملی ساز
یک داستان جالب
به نام خدا
این داستان اینطور نقل می شود

مادر من یک چشم داشت ومن از او متنفر بودم. وبا خودم میگفتم او همیشه مایه خجالت من خواهد بود. یک روز مادرم غذا برای من پخت وبه مدرسه آمدوغذا را به من داد تمام بچه ها مادر مرا دیدند.
من به او گفتم چرا به مدرسه من امدی ومایه خجالت من پیش دوستانم شدی مادر با لبخندی از پیش من گذشت.
من بعد ازمدت ها درس خواندن در یک شهر دور از خانه بلااخره لیسانس خود را گرفتم وبه من خبر رسید که مادر فوت کرده من هم غمگین به خانه برگشتم و یکی از بستگان نامه ای به من داد وگفت این نامه مخصوص توست ومادرت گفته روزی که موردم  این نامه را به تو بدهم . من هم کنجکاو نامه را باز کرد و خواندم . 
مادر نوشته بود :من راببخش که مایه خجالت تو بودم واین را هم بدان وقتی به دنیا امدی مادر زادی یکی از چشمانت کور بود. من هم چون می خواستم بعد ها که بزرگ شدی تورا مسخره نکنند یکی از چشمانم را به تو هدیه دادم پس مادر از یادگاری من خوب مراقبت کن .

(خب دوستان دیگر خودتان قضاوت کنید)
نتیجه تصویری برای داستان مادر کور پسرش


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic